تبليغاتX
نوشته های خودمانی

سلام به همه گلهای عزیزم

دوستان (نمی دونم چند نفر ممکنه این نوشته ها رو بخونند - یا اصلا کسی می خونه یا نه!) عزیزم

به خاطر حلقه های جدید شعوری انقدر ذوق و شوق دارم که نمی دونم چه کنم و انقدر عشقولانه ام زیاد شده که حس می کنم همه آدمها رو با هم دوست دارم. خدا رو شاکرم که بعد از مدتها من رو لایق وارد شدن به حلقه فرادرمانی دانست و الان که دارم از این موهبت و رحمت بهره مند می شم فقط خودش می دونه که چقدر شاد و خوشحال و راضیم و چقدر دلم می خواد هر کسی رو که می شناسم و نمی شناسم آشنا کنم چون واقعا دلم می سوزه که کسی باشه که از این رحمانیت بی دریغ و خوشایند محروم بمونه. من با کمال میل حاضرم به هر کسی که بخواد اتصال بدم و اگر کسی ناراحتی و بیماری اعم از روحی و جسمی داره اعلام کنه تا براش فرادرمانی اعلام کنم و نتیجه اش رو با جان و دل منتظرم که بشنوم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:48  توسط آزاده  | 

دلم خیلی تنگ نوشتنه...

انقده حرف دارم تو دلم که بنویسم اما نمی یاد. یعنی نوشتنم نمی یاد! چراشو نمی دونم. زندگی خیلی قشنگه ها! تازه دارم می رم برم بفهمم که زندگی چیه و اینکه می گن زندگی باید کرد فقط واسه خاطر زندگی یعنی چه. دلم پر از هیاهو و شور و ذهنم خالی از اضطراب و هر فکر ناخوشایند! خدایا شکرت. اینها نه اینکه یعنی من هیچ مشکلی ندارم و خیلی خوشم، نه، گرفتاری و دردسر که دارم، اما دغدغه خاطر ندارم خدا رو شکر. تصمیم دارم تو زندگیم به ناراحتیها و ناخوشیها فکر نکنم. اجازه دخالت تو زندگیم ندم. نذارم اوقات خوش و آسوده ام رو کدر کنند. همه اینها به خاطر اتصالهاست. اشتیاق هوشمندی. وگرنه که من به خودی خود خیلی، تا حالاش، با خودم و زندگیم بد کردم.

همه تونو دوست دارم! حتی اگر هیچ کس نوشته هامو نخونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:52  توسط آزاده  | 

سلام

امروز قرار شده با همکارا از بیرون غذا بگیریم. به خاطر وارد شدن به حلقه شعور کیهانی خیلی خوشحالم. یه حس باحال دارم. که جدیده و خیلی شیرین. خدایا ممنونم. دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:26  توسط آزاده  | 

خداوندا! برای آنان که دوستشان می دارم سلامتی و سعادت آرزومندم و برای خود می خواهم که علاقه را روز به روز در دلم بیفزایی... خدایا عاشقم، عاشق ترم کن... خدایا آتشم، خاکسترم کن...

یکی از روزهای نسبتاْ سرد پاییزی چند سال قبل که من دبیرستان می رفتم، تصمیم گرفتم قدم بزنم و به این فکر کنم چند سال باقی مانده عمرم رو چه کنم... اون موقعها نمی دونستم که چقدر خوشم و چقدر نمی دونم و نمی دونستم که هر چی بیشتر بر سنم افزوده می شه ناچاراْ بیشتر می دونم و دنیا برام بزرگتر می شه و ... پرت نشم، توی راهم به هر چی رسیدم سعی کردم توجه کنم ، گربه ای رو دیدم که با سماجت سعی می کرد از استخوان گردن مرغی گوشت بیرون بیاره و شکمشو سیر کنه، پیرزنی رو دیدم که با قامت خمیده بدون عصا سعی داشت از تکه چوبی که به جای پل روی جوی آبی بود رد بشه و یک کلاغ که توی آشغالهای یک سطل به دنبال غذا بود و با حوصله یکی یکی آشغالها رو از توی سطل بیرون می انداخت! یک پسر ۷-۸ ساله که از مدرسه برمی گشت (چون کیفش رو روی زمین می کشید و تو صورتش گرسنگی و توی چشمهاش برق شیطنت موج می زد) داشت سعی می کرد از روی موزاییکهای پیاده رو یکی در میون رد بشه که در این حال به چند نفر تنه زد اما به هیچ کدوم اهمیتی نداد و حتی وقتی یک آقای نسبتاْ بی ادب بهش گفت: کره خر! از کدوم طویله در رفتی، لبخندش از روی لبهاش محو نشد...

اون روز وقتی به خودم اومدم متوجه شدم نزدیک ۳۰ کیلومتر پیاده روی کردم ولی اصلاْ احساس خستگی نمی کردم!

کاش باز هم وقت همچین- به قول دوستام- خل بازیهایی رو پیدا کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:54  توسط آزاده  | 

دنده را گذاشت ۳ و گفت: امروز می ریم بیرون شهر تا به قول تو فارغ از همه چیز بتونیم به هم گوش بدیم...

لیوان چایی را در همون حالت لمیده هورت کشید، گوشی موبایلش رو برداشت تا خاموش کنه، یک کمی بهش ور رفت و چشم به صفحه گوشی گفت: شروع کن سراپا گوشم... و زن گفت و گفت، بغضهای فروخورده و دردهایی که به هیچ کس حتی جرات بروز نداشت... از خوبیها هم گفت وقتی تموم کرد سر بلند کرد و لبخند به لب پرسید: با این پیشنهاد آخری موافقی؟

سر از گوشی برداشت و گفت: چیزی گفتی؟...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط آزاده  | 

امروز هوا خیلی خوبه و من هم حالم خیلی خوبه. دیدار دوستانی که تمام مدت عید دلتنگشون بودم و نم نم بارون تازه بهاری و هوای مطبوع و دل انگیز هوش از سر هر کسی می پرونه و تمام اینها باعث شده من خدا رو شکر کنم که در منطقه ای زندگی می کنم که  این تغییرات از زمستان سرد و خاکستری به بهار تازه و نمناک و سبز، تمام و کمال به وقوع می پیونده و یاد آدم می اندازه که تغییر جزء لاینفک زندگی است...

خدا رو شکر انگار امسال واسه ما سال پربرکتی شروع شده، از همین آغاز، بارون و به قول قدیمی ها سالی که نکوست از بهارش پیداست!

خدا کنه اقلا تا یه مدتی همین طوری مثبت و سر خوش بمونم!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:29  توسط آزاده  | 

به نام خدا

مثل همه کلیشه ها: سال نو مبارک!

نمی تونم بگم سال بدی شروع شده، اما بهتره بگم خوب یا عالی که بلکه بشه به قول آقای شوپن آور

چیزی که می دونم اینه که سال جدید باید خیلی سختیها رو متحمل بشم و رنج زیادی بکشم، سال کندن و تحمله!

نمی دونم چرا بعضی از آدمها می تونن تا این حد فقط به خودشون فکر کنند و دیگران ذره ای براشون مهم نیستند. این دیگران دایره تعریف داره و برای بعضی ها این دایره: خود، دور و بریها، خانواده و اقوام درجه یک تعریف شده اند.

یعنی واقعا آدمهای بیرون این دایره مهم نیستند؟

چطور من نمی تونم بی خیال این بیرونیها بشم و اصولاْ چرا دایره من انقدر بزرگه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:27  توسط آزاده  | 

نزدیک عیده، این رو از پلاستیکهای پر از آشغال و وسایل اضافی که دم در خونه ها هست، از نشونه خستگی که تو چهره هر کسی نشسته و از شلوغی کوچه و بازار می شه فهمید. وگرنه راستش نه خبری از بوی بهار هست، نه شور و شوق عید و نه شادی تعطیلات. نمی دونم چرا.

تو همه کشورها وقتی تعطیلات سال نو نزدیک می شه همه تو فکر این هستند که چطوری به بهترین نحو از این ایام استفاده کنند و چه تفریحاتی داشته باشند و کجاها برن، حتی چند تا از دوستانم که ساکن کشورهای بیگانه هستند اظهار دارند مردم اینجا واسه تفریح و خوشگذرونی عید وقت کم می یارن!! آره دو تا علامت تعجب، واسه اینکه ما ایرونی ها متاسفانه انقدر از هر چیزی به طور طبیعیش دور افتادیم و محروم موندیم که یادمون رفته عید یعنی چی و نوروز اصلا چی بوده.

فلسفه خونه تکونی و براق کردن وسایل خونه اینقدر مهم شده که محاله الان بتونی یه تمیز کار -حتی برای ۲ ساعت- گیر بیاری. ظاهرا سرشون از پزشکان متخصص هم شلوغ تره.

خیلی اهمیت می دیم که واسه عید همه چیزمون تمیز باشه. خونه مون برق بزنه و سال که تحویل می شه هیچ کار نیمه تمومی اعم از تمیز کردن دیوارها و شیشه ها، شستن لباسها و ملحفه ها و یا احیانا حتی دکمه ندوخته نداشته باشیم که شگون نداره. اما اهمیت می دیم که ممکنه کسی تو سال گذشته یا طی سالیان گذشته ازمون دلگیر شده باشه و عید که می یاد اون هنوز ازمون دلخور باشه؟ آیا برامون سرسوزنی اهمیت داره که از کدوم دوستانمون کینه به دل داریم و سال که تحویل می شه به تنها چیزی که فکر نمی کنیم دور ریختن تلخی ها و کینه هاست؟

یادم می یاد حدود ۶-۷ سال پیش وقتی پسر دایی ام از یکی از ایالات فرنگ اومده بود گفت "همه جا عید که می شه آدمها مفرح ترین چهره ممکن سال رو دارند و از بقیه ایام شاد ترند، اما اینجا نمی دونم چرا همه انقدر خسته اند و قیافه ها انقدر گرفته است."

خودمونیم، خودمونی تر بگیم، خود ما... بچه که بودیم چقدر ذوق عید رو داشتیم؟ بوی بهار و عیدی رو از چند فرسخی تشخیص می دادیم؟ چقدر اشتیاق داشتیم زودتر نیمه دوم اسفند برسه تا واسه اینکه زودتر مدرسه رو تعطیل کنیم و به برنامه های عید برسیم نقشه بکشیم.

اونقدر تو ایام عید ذوق بازی و کارهای جالب و مهیج واسه انجام دادن داشتیم که نمی رسیدیم حتی برنامه های تلویزیون رو نگاه کنیم، حالا پیک نوروزی پیشکش!

اما حالا همه،  حتی بچه ها دست به دامان تلویزیون شدند تا بلکه به مدد مهران مدیری و عموهای فیتیله و قهرمانان هالیوود بتونند این تعطیلات کسالت آور که پر از دید و بازدیدهای اجباری و بی مزه است، رو سپری کنند.

چرا اینجوری شده؟ شما می دونین؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:20  توسط آزاده  | 

سلام به همه دوستانی که این وبلاگ رو می خونند. ورود خودم و گشایش وبلاگ رو به خودم تبریک میگم و امیدوارم با نوشتن مطالبی که گاهی روی دلهامون تلنبار می شه، خودم رو از ترکیدن نجات بدم و البته نظر شما دوستان رو هم بخونم.

امروز یکی از روزهای سرد اسفندماه و یک روز مونده به درختکاری است. یادش به خیر. دبستان که بودم ۱۵ اسفند ماه هر سال تو مدرسه بهمون یک درخت کاج یا سرو می دادند که بریم توی باغچه خونه هامون بکاریم. اگر شانس اون سال من کاج بود توی راه یه جایی می گذاشتمش کنار باغچه ای جدولی چیزی، (خدا بدونه الان کاجهای سر راهی من هر کدوم کجان!!) و دو سالی که سرو به شانسم افتاد، توی باغچه کاشتیم، هر دوشون الان سه تای من قد دارند.

تصمیم دارم حرفهایی رو اینجا بنویسم که نمی شه با هر کسی در میون گذاشت و می دونم کسانی که می خونند یه جورایی، شاید، درک می کنند.

آی! شما دوستانی که می خونین، خوشحال می شم باهام همدلی و همراهی کنین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:2  توسط آزاده  |